.........h.........
هر زمان که لیلی رفت و آمد میکرد تشنه تر میشد..
تا زمانی که فشار تشنگی زیاد شد..
لیلی چون میخواست از دستش راحت بشه اب جوش بهش دادتا بسوزه و برنگرده...
غافل از اینکه اب جوش ادم رو تشنه تر میکنه...
دوست داشتن..........جدایی..............انتظار...........مرگ.........
هر زمان که لیلی رفت و آمد میکرد تشنه تر میشد..
تا زمانی که فشار تشنگی زیاد شد..
لیلی چون میخواست از دستش راحت بشه اب جوش بهش دادتا بسوزه و برنگرده...
غافل از اینکه اب جوش ادم رو تشنه تر میکنه...
این نیست طریق اشنایی
پرورده ی عشق شد سرشتم
جزعشق مباد سرنوشتم
یارب!!
به خدایی خداییت
وانگه به کمال پادشاهییت
از عشق به غایتی رسانم
که او ماندو من نمانم
گرچه زشراب عشق مستم
عاشق تر از این کنم که هستم......
گیسوان کوتاهت از آشفتگی آرایشی داشت که از آرایش آرایشگران زیباتر جلوه میکرد.
گونه های تو رنگ شکوفه های بهاری بود و چون لب به تبسم اراستی دریچه ای از بهشت بروی من گشوده شد.
میخواستم که بر بستر تو خم شوم و آن همه آتشی را که دردل داشتم به لبان تو منتقل سازم.
از عطر نفس های جان بخش تو مشام روح را مستی بخشم.
ای زیباتر از همه زیبایان!!!
دیگان من از دیدار تو خیره مانده و برابر ان همه پاکی و طراوت احساس حقارتسراپایم را فرا گرفت.گریختم.....و راز اتش را با خود بردم....
یگانه ارزویم این است بتوانم عشق خود محبت پاک و سوزان خودرا با بوسه ای پاکتر
برتو بازگویم.
ارزو میکنم لحظه ای در اغوشت گیرم تا ضربان قلب نحیفم را به گوش عشق بشنوی.
لبان گرم و منتظرم را اغشته بوسه محبت سازی.
میخواهم بدانی به یادتو هستم.
زیرا ان کسی که دل باخت و به جهان عشق قدم گذاشت ان چیز که دیگران اراده اش خوانند از دست میدهد در مقابل امید و ارزوی خویش
به زانو در میایدو اماری جز وصال معبود ندارد.
من نیز به ان امیدوارم زیرا همان اولین جرعه عشق همان سعادت زندگی ام را ارزانی داشته است....
اما در این دنیای پهناور چیزی که تاب همبستگی با ان دوگوهر فروزنده را داشته باشد نمیبینم.
دیدگانش به خورشید شبیه نیست چون خورشید درشب درخشندگی ندارد.
با ماه همانند نیست زیرا ماه افول نمیکند.
نظیر ستاره نیست چون روشنی و درخشندگی ان از ستاره بیشتر است.
اتش هم نیست زیرا اتش روزی خاکستر میشود.
با برق اسمان همانند نیست زیرا برق اسمان هم زوال پذیر است.
با الماس هم همسنگ نیست زیرا از الماس لطیفتر و زیباتر است.
با بلور هم قابل مقایسه نیست چون بلور میشکند و وقتی شکست از تلالو میافتد.
با ایینه نمیتوان شبیهش کرد چون ایینه خوارتر از انست که با چشم دلدار شبیه باشد.
پس این دیدگان به نور ایزدی و فروغ خداوندی شبیه است که نورش همه جا و همه چیز را فرا میگیرد و نور و فروغ همه جز از اوست.....
نگهش دار به موسی شدنش می ارزد.......
........................................................

.................................................

دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداري ،
دوستت دارم چونكه مرا باور داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني!
تنها آرزويم اين است كه تا آخرين لحظه زندگي ام در كنارتو باشم
و جز اين از خداي خويش هيچ آرزويي را ندارم
عزيزم اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه اي است
از طرف من به تو!![]()

بوسه اسم است٬
چون عمومی است...
بوسه فعل است٬
چون هم لازم است هم متعدی...
بوسه حرف تعجب است٬
چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مبهوت میکند...
بوسه ضمیر است٬
چون از قیدِ انسان خارج نیست...
بوسه حرف ربط است٬
چون ۲ نفرو به هم متصل میکنه...

دلتنگ مثل همیشه در سكوت خانه گریستم
تندیس بغض دلم شكست
ذره ذره شدم خدا از بس كه مبهم و بی نشان در كرانه گریستم
درچارچوب دل زخمیم به یاد تو آهسته آهسته بی بهانه گریستم
آری زبان دلم بریده شد از غم بی وفایی ها
با دلي بي تاب مي خوانم تو را
مثل شعري ناب مي خوانم تو را
در كنار جويباري از غرل
با سرود آب مي خوانم تو را
شب به قصد كوچه بيرون مي روي
در شب مهتاب مي خوانم تو را
خستگي را مي تكانم از تنت
با زبان خواب مي خوانم تو را
با لباني كه عطش بو سيده است
با صداي آب مي خوانم تو را
عكس خاموشم كه تا پايان عمر
با دلي بي تاب مي خوانم تو را![]()
خدایا بی پناهم زتو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است ببین غرق گناهم
دو دست دعا خرابانه به سوی اسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها
چو نیلوفر عاشقانه چونان می پیچم به پای تو
که سر تا پا بشکافت گل زهر بندت در هوای تو
به دست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را
دگر که بگیرد!!!
به اه و زاری اگر نپذیی شکسته دلم را
دگر که پذیرد!!!!
به شمع های مزارت نگاه میکنم
که از شرم حضور در کنار تو
چگونه قطره قطره قطره
آب می شوند
و دودشان
مانند دختران باکره ی دم بخت
رقص کنان
از پیچ و خم آسمان
بالا می روند
صدای آرام ات
در وسعت سکوت باغ
طنین شگرفی دارد
و چنان روح ساکن و منجمد مرا
به سیلان رودهای پر آب دچار می کند
که از تلاطم و لرزش
بید ها و بادها را به سخره می گیرم
مثل من بودی
همیشه درسردی سایه های تنهایی
و آفتاب
چه واژه ی غریبی ست برای ما
آسمان های آبی
ارزانی روزهایت
سنگینی ابرهای غم ات را به من بسپار
و باور کن که سالیان درازی ست
که تو را با هق هقی خفه
زار می گریم
پریشادخت لحظات بکر وخلسه و سکوتم
بگو چگونه
به کدام حیله و قصه
ولوله در اندام شعر ناپخته ام انداختی
نگاه کن چگونه بالا و پایین می رود
سینه ی دخترک بی تاب شعر
از هیجان نفس نفس های گرم تو
مسخ پاره پاره های
احساس تو ام
که زاده ی زمستانی
و غنوده در زمستان
به قندیل اشک ها
و انگشتان یخ زده
برف های مزارت را کنار می زنم
تا دمی تازه کنی
چه گلایه کنم از این برف
که همیشه همراه توست
و سخت امان ما را بریده است
.
.
روزها از پی هم میگذرندو فراموش میشوند ولی ای اخرین رویای عشق ....
هیچ چیز تورا از یاد من بیرون نمیبرد..
ببین بار دگر سال نو فرا رسیده و برتن همه درختان جامه زمردین پوشانده است بجز بر درخت زندگی من که هرروز برگی از ان فرو میافتد وهرگز برگی تازه بران نمیروید.
اکنون بار دگر بهار رسیده ودرختان غرق شکوفه اند.
بارها افسرده و تنها برای اینکه غم دل جز با محرم راز نگویم روی به صحرا میکنم وو عنان دل بدست اشک میسپارم تا ان هنگام که دست لطف توسل سرشار را خشک کند و گونه های سوزانم را نوازش دهد
شاگردی از استادش پرسید:عشق چیست؟؟؟استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه رابیاوراما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدت طولانی برگشت استاد پرسید چه آوردی؟ شاگرد با حسرت جواب داد هیچ. هر چه جلوتر می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم استاد گفت:عشق یعنی همین شاگرد پرسید:ازدواج چیست؟؟؟استاد به سخن آمد که به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاوراما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درخت بر گشت استاد پرسیدکه چه شد و شاگرد گفت به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم که اگر جلوتر بروم باز هم دست خالی برگردم استاد گفت : ازدواج هم یعنی همین
تخته سنگی نوشته بودند اگر جوانی عاشق شد چه کند؟
من هم زیر آن نوشتم باید صبر کند
برای بار دوم که از آن جا گذر کردم زیر نوشته من کسی نوشته بود اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بی حوصلگی نوشتم بمیرد بهتر است
برای بار سوم که از آن جا عبور می کردم انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد
اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم
بهر یک گل منت صدها خار باید کشید
من به مرگم راضیم اما نمی اید عجل
بخت بد بین من کز عجل هم ناز می باید کشید
تو ان اتشی که خاموشت نخواهم کرد
فراموشم مکن من هم فراموشت نخواهم کرد
پشت معجری اهنین در تاریک خانه مرطوبی نشسته ام عقاب جوانی که به زور به او خوراک خورانده اند.
رفیق محزون من درحالی که پرهایش را تکان میدهد.
نوشت خونینی را زیرپنجره نوک میزند نوک میزند و پرت میکند وبه پنجره مینگرد.
گویا با من همفکری شده استمرا بانگاه و فریادش صدا میزند میخواهد بگویید بیا پرواز کنیم ما پرندگان ازادی هستیم موقع پروار فرارسیده به انجا که پشت ابرها کوه سفیدی میزند
به انجاکه سواحل دریا نیلگون است به انجا فقط در انجا اوبه گردش میپردازد....ومن.
تارو پود حیات من همه به تو پیوسته است در هر نفسی که بر میاورم به یاد توهستم..
دلدار من به چشمان سیاه تو که نگاهشان کوران را بینائی میبخشد وبابروان که فروغشان دیده را روشنی میدهد سوگند که اگر به من نگاه تیره افکنی قلب مرا اسیر سردی جانکاه زمستانی خواهی کرد.
اما اگر برویم لبخند زنی بهارو گلهای عطرافشان انرا بمن ارمغان خواهی داد.
اگرتو در کنار من باشی همه دنیا در کنار من است..
اما..
اگر دنیا باشد و تو نباشی هیچ در کنار ندارم................
فدای مهربونیات .چه میکنی با سرنوشت دلم واست تنگ شده بود اینو واست نوشتم.
حالا منو اگربخوای رنگ گلای قالیه جای نگاهت بدجوری توصحن چشام خالیه.
ابرها همه پیش منن اینجا هوا پراز غمه از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه.
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار اسمون فریاد زدم یا توبیا یا من پیشت برسم.
فدای تو یه وقت شب ها بی خوابی خستت نکنه غم غریبی عزیزم سردو شکستت نکنه.
چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی تنگ بلور ابت رو یه وقت ناغافل نشکنی.
اگه واست زحمتی نیست برسر عهدمون بمون منم تورو سپردمت دست خدای مهربون .
راستی دیروز بارون اومد منو خیالت تر شدیم رفتیم تو قلب اسمون با ابرها همسفر شدیم از
وقتی رفتی اسمون پراز کبوتره زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتر شده.
فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم حقیقت رو واست بگم به اخر خط رسیدم .
نمیدونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت به خاطرت مونده یکی چشم به راهته یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته ؟
من میدونم من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره....
عکس نازنینت رو با چند تا گل کنارمه یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه .
تنها دلیل زندگی با یه غمی دوستت دارم .
داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم .وقتی تونیستی چه کنم با این دل بهونه گیر مگه نگفتم
چشاتو هیچ وقت از من نگیر؟
دلم میخواد یه چیزی رو بدونی دلم میخوا یه چیزی رو بدونی دیگه من عاشتمو مهربون .
میگم شبا ستاره ها تا میتونن نورشون رو بدرقه ی پاکی خنده هات کنن.
تنها دلیل زندگیم با یه غمی دوستت دارم............
این گل را برای تو چیدم پیش از انکه انرا بچینم در شکاف سخره ای روی دامنهپرشیب تپه ای که بالای رودخانه سرخم کرده وجزعقاب بلندپرواز راراهی بدان نیست ارام ارام میروئید.
سایه شامگاهی دامن کشان پیش می امد ودر انجا خورشید فرو میرفت.
شب تیره طاقی از ابرهای مواج چون طاق نصرتی ارغوانی که در میدان پیروزی بزرگی برپا کننپدیداورده بود.
بادبانهای قایق ها اندک اندک محو میشد و بام های خانه ها چنانکه گوئی از نشان دادن خود بیم دارند دزدانه میدرخشیدند.
دلدار من این گل را برای تو از دامنه چیدم رنگش قرمز نیست عطر هم نمی افشاند
زیرا ریشه ی ان از صخره ی سخت جزء تلخی نصیبی نبرده است.
هنگام چیدن ان به خویش گفتم گل بیچاره!
شابد سرنوشت تو این بودکه همچون خزه ها و ابرها.
از بالای قله به درون دره عمیق سرازیرشوی.
اما دیگر چنین نخواهد شد زیرا من تورا به دلدار خودم ارمغان خواهم کرد تا روی قلب او که ازاین دره نیز عمیق تراست جان سپاری سپاری تورا به او میدهم.
اسمان تورا ازان پدید اوردکه روزی با دست نسیم پرپر شوی و همراه امواج رودخانه به اقیانوس بچیوندی.
اما من تورا به جای دریا به دست عشق میدهم.
وقتیکه گل را چیدم باد امواج رودرا منیلرزانید واز روز بجز روشنایی پریده رنگی که اندک اندک محو میشدچیزی باقی نبود نمیدانید دل من چقدر افسرده بود زیرا در ان حین که به سرنوشت گل می اندیشیدم احساس میکردم که همراه نسیم شامگاه گرداب تیره ای در پیش پای من جای داشت روح مرا در خود فرو میبرد...
اکنون که لبانم را برساغر لبریز تو نهاده ام.
اکنون که پیشانی رنگ پریده ام را میان دستهای تو قرار داده ام .
اکنون که مدت هاست نفس شیرین و عطرالودت راکه میان تاریکی محو میشود بوئیده ام...
اکنون که میتوانم گوش بدهم که تو کلمات شیرینی که قلب را به لرزه میاوری بگوئی...
اکنون که دیده ام تو گریسته ای,
اکنون که دیده ام تو لبخند زنان دهانت بردهانم و چشمانت بر چشمانم نهاده ای..
اکنون که دیده ام پرتوی از ستاره بخت تو که همواره در افول بود روی سرم درخشیدن اغاز کرد.
اکنون که دیده ام میان موج زندگی من برگی از گل سرخی که زمانی چیده بودی افتاده..
میتوانم به سالهای زودگذر عمر بگویم بگذرید همیشه بگذرید من نمیخواهم پیر شوم.
بروید و با گلهای خشکیده و فانی شونده خود دور شوید.
من در زندگی گلی دارم که هیچ کس نمیتواند انرا بچیند!
بالهای قوی شما در حال عبور نمیتواند کوچکترین اسیبی به ان برساند.
اتش جان من روشنتر از ان است که به خاکستر شما خاموش شود عشق قلب من بیش از ان است که شما در یاد دارید...